![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
نمی دانید واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی
سیاهی چادرم دل مردانی را که چشمشان به دنبال خوش رنگ ترین زن هاست را می زند نمی دانید که چه لذت بخش است وقتی وارد مغازه ای می شوم و می پرسم آقا این ها قیمتش چنده ؟ و فروشنده جوابم را نمی دهد دوباره می پرسم آقا این ها چنده ؟ جوابی نمی شنوم کمی که دقت می کنم می بینم فروشنده محو موهای مش کرده و بیرون آورده شده زن دیگری است و اصلا هیچ نگاه و توجهی به من ندارد خوشحال می شوم و از مغازه بیرون می روم نمی دانید چه لذتی دارد وقتی مرد هائی که به خیابان می آیند تا با دیدن دختر خانم های آرایش کرده و نیمه برهنه لذت ببرند ذره ای به من نگاه نمی کنند و محل نمی گذارند نمی دانید واقعا چه لذتی دارد وقتی شاد و سرخوش در خیابان قدم می زنم درحالی که دغدغه این را ندارم که شاید گوشه ای از زیبائی های ساختگیم پاک شده باشد تا خود را با دلهره به نزدیک ترین محل امن برسانم و خود را کنترل کنم و زیبائی از دست رفته ام را به صورتم باز گردانم نمی دانید واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی در خیابان و دانشگاه و... راه می روم و صد قافله دل کثیف همراهم نیست به این دلیل که صورت های آرایش کرده و لباس های آنچنانی برخی دختر خانم ها دلهای آنها را از قبل ربوده و من دیگر در دل آنها جا ندارم نمی دانید واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی جولانگاه نظرهای ناپاک و افکار پلید مردان شهرم نیستم فقط به این خاطر که برهنگی های برخی دختر ها نظر آن مرد ها را به خود جلب کرده است نمی دانید واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی می بینم که می توانم اطاعت خدایم را بکنم نه هوایم را و این اراده را خدا فقط به خاطر پوشیده بودنم به من داده است نمی دانید و واقعا نمی دانید که چه لذتی دارد وقتی کرم قلاب ماهی گیری شیطانبرای به دام انداختن مردان هرزه شهرم نیستم چون شیطان از برهنه تر ها بعنوان کرم قلابش استفاده می کند. نمی دانید و واقعا نمی دانید چه لذتی دارد وقتی در خیابان راه می روم در حالی که یک عروسک متحرک نیستم که باهام بازی کنند بلکه تنها یک رهگذرم نمی دانید چه لذتی دارد وقتی که چادرم در برابر باد و بوران های شدید آنچنان مقاومت می کند تا ذره ای از بدنم را در معرض دید پسران و مردان هرزه قرار ندهد نمی دانید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آذر 1388ساعت 16:5 توسط ارزو |
|
|
غرور هديه شيطان است و عشق هديه خداوند،
و ما هديه شيطان را بهم مي دهيم ولي
هديه خداوند را از يکديگر پنهان مي کنيم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:22 توسط ارزو |
|
|
بادوستت چنان باش كه گوئی روزی با تو دشمن میشود وبا دشمنت چنان رفتار كن كه گویی روزی با تو دوست می شود ´´´´´´´´´´´´´,;****,´´´´ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:49 توسط ارزو |
|
|
به نام آنکه افرید تورا هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:31 توسط ارزو |
|
|
دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت مي خواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجودت بغلش کني. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:17 توسط ارزو |
|
|
زيبايي دنيا را تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگريستم دريافتم ای زندگی ام، ای هستی ام، ای یاورم، ای دلبرم ، ای عشق من ای که خون عاشقی را در رگهای من جاری ساختی ... ای که نفسی دوباره به من بخشیدی... حال و هوایی دوباره به زندگی من دادی... دوستت دارم... دوستت دارم ای وجود من ،ای طلوع من ،ای حضورپرشوق و شورمن دوستت دارم... ای رویای، من دوستت دارم... دوستت دارم... روزی که تو پا به این دنیا گذاشتی روز تضمین زنده بودن من بوده است روزی که تو پا به این قلب بی طاقت من گذاشتی روز امید دوباره به زندگی ام بوده است ... روزی که به من بگویی دوستت دارم بهترین روز زند گی ام خواهد بود... نازنینم! نمیدانم تو میدانی؟ دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده سراپای وجودم در فراقت آب گردیده ز هجرت دیدگانم همچو دریایی ز خون گشته غم و دردم فزون گشته و اکنون در میان بسترم چون شمع میسوزم برای دیدن رویت..... دو چشم اشک بارم را به روی ماه میدوزم و با او از غم و درد درون ام راز میگویم . جز تو ای دور از من از همه بیزارم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:45 توسط ارزو |
|
|
یاس کبود هم هست آری ابی بینهایت آرامش دهنده است!
.......... ما در این دنیای مجازی امده ایم که به خود برسیم خود؟! اری به درون ذهنیت های خودمان که دنیا را با ان رنگ می کنیم تا دنیا نتواند ما را با رنگ کند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:27 توسط ارزو |
|
|
دلتنگی
ای کبوتران آسمان سرنوشتم ، کجایید ؟
تنهاییم بیشتر و بیشتر شده و آفتاب دلم دیگر طلوع نمی کند
ای یاس های باغ سرنوشتم ، کی می توان همرنگ شما شد؟
می خواهم با پرستو های مهاجر همسفر شوم
و به جایی بروم که چراغ امید در قلب ها روشن باشد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:53 توسط ارزو |
|
|
سلام
از دوستانی که تو این مدت به من سر زدن تشکر می کنم
اخه برای من کاری پیش امده فکر نکنم مدتی بتونم بیام
دوستدار شما وارزومند آرزوهایتان:آرزو(دخترونه)
اقا ارمان فکر کنم شما هم بدجوری ما رو فراموش کردیید
http://docharkhe.blogfa.com/ آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود
که به شوق من آمده باشد رهگذری بود
که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود
که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم
دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:19 توسط ارزو |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 9:30 توسط ارزو |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 19:51 توسط ارزو |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:45 توسط ارزو |
|
ای کاش زندگی هم دنده ی عقبی داشت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:9 توسط ارزو |
|
به نام آنکس که محبت را به دل و سرخی را به گل داد یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم ، نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواهد . به دو برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند . صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت از من به دلدارم بگو که او را دوست می دارم . ولی ناگه ز ابری تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:32 توسط ارزو |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:11 توسط ارزو |
|
|
در رویا هایم تو را تصور می کردم
تو را فرشته ای نجاتی برای خود می پنداشتم
برای خود کلبه ای ساخته بودم و تو با مهر و محبت در کنارم زندگی می کردی
عشق و زندگی ام بودی و برایم ترانه های عاشقی می سراییدی
ولی آن نسیم ملایمی که وزید تمام زندگی ما را نابود کرد وتو
و تو دیگر ناپدید شدی ، تو دیگر نبودی
آن نسیم ملایم تو را با خود برده بود نمی دانم کجا ولی می دانم دیگر هیچ جاده ی خاکی نبود که تو را به من متصل کند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:18 توسط ارزو |
|
|
به اين لحظه های عاشقی مان قسم ، به اين كلام مقدس عشق قسم خيلی دوستت دارم. سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی ام خواهم ماند عزيزم و سوگند ميخورم به اين ثانيه های پر ارزش زندگی قسم ، به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد من در آتش آن بسوزم چونكه سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم هيچ گونه سختی و عذابی را نخواهم كشيد… در لحظه اول ديدارمان و لحظه ای كه عاشق هم شديم مست شراب عشقت شدم از جام قلب تو مست عشق شوم و كه تمام فكر و زندگی ام تو باشی و نام آمدی در قلبم چه زيبا هم آمدی ، آمدی و مرا ديوانه و عاشق خودت كردی پس نه مجنون باشم و نه فرهاد با آرامش با تو باشم سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم! به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را رها نكنم و تو را هر چه به آن قبله گاهی كه روبروی آن نشسته ای و از خدای خويش آرزوی مرا داری قسم و به خاطر تو سالها انتظار به آن اشكهای مقدست قسم ، به آن اشكهايی كه روی گونه های نازنينت سرازير و كاری نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود! عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم و با تمام وجودم بفشارم و
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:23 توسط ارزو |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 14:34 توسط ارزو |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 14:28 توسط ارزو |
|
|
این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگ تر باشه یعنی چی ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:40 توسط ارزو |
|
دوستت دارم
لحظه ای که اسمت را بر زبان می آورم
دوستت دارم
زمانی که دستت، دستانم را می فشارد
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم آینده ای مبهم را ورق می زنیم
و زمانی که از همان لحظه ها پلی می سازیم برای دوست داشتن
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم نشسته ایم و گوییکه هیچگاه خیال برخاستن نداریم
دوستت دارم
و لحظاتی که با تو هستم همانند زدن پلکی سپری می شود
گمان کنم که این عشق است
و همان لحظه ای که دستم در دستان توست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:33 توسط ارزو |
|
|
دوستت دارم ای بهترین من |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 9:38 توسط ارزو |
|
|
من نظر می خوام
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:37 توسط ارزو |
|
|
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی
دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی
دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی
دوستت دارم چون تنهاترین لحظات زندگی منی
دوستت دارم چون زیباترین رویا خواب منی
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:2 توسط ارزو |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 21:30 توسط ارزو |
|
|
هنوز جای پاهات قلبمه رو هنوز داغی رو که روسینه ام به جا گذاشتی سرد نشده
هنوز آخرین لبخند تلخت از جلوی چشمام پاک نشده هنوز نتونستم فراموشت کنم اما این رو می دونستی که همه اونا کم رنگ شدن کافیه یه موج کوچیک بیاد تا رد پات رو پاک کنه کافیه یه نسیم کوچیک بوزه تا اون داغ رو سرد کنه وکافیه یه اشک شوق ببینم تا اون لبخند تو رو از جلوی چشمام پاک کنه فقط می مونه جای اون داغ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:32 توسط ارزو |
|
|
تویی که ادعا می کردی همیشه دوسم داری
تو که می گفتی عکسمو تو قاب قلبت می ذاری تویی که تو عاشقی ادعای مجنون بودنت می شد تویی که میگفتی می مونی ولی دیدی که نشد تویی که ادعای ماه بودنت می شد برام گفتی هر چی باشم ، می سوزی و می سازی به پام تو که ادعا می کردی ، ادعات بی خودی نیست می دونی خستگی چشام واسه بی خوابی نیست حالا دیگه واسه من ، تو ادعایی نداری نمی خواد چیزی بگی ، شاید یه وقت کم بیاری دیدی گفتم اونی که از اولش این طوری ادعا می کرد می دونستم میره اون ، دیدی که رفت ، حیا نکرد دیدی که اون مدعی چه جور منو تنها گذاشت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:31 توسط ارزو |
|
|
سلام به دوستان گل خودم
خوشحالم که این وبلاگم مثل وبلاگ قبلی رونق پیدا کرد و دوستان خوبم فراموشم نکردند من دوست دارم هر مطلب جدیدی دارید برای من ارسال کنید تا بتونم از مطالب زیبا و عاشقانه شما در این برگ گل استفاده کنم با ارزوی موفقیت برای شما دوستان گرامی بای آرزومند آرزوهایتان:آرزو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 16:39 توسط ارزو |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:35 توسط ارزو |
|
|
خیال کردم بری میری از یادم تورفتی و نرفت چیزی از یادم تو رفتی تازه عاشق تر شم من از اونیم که بود بدتر شدم من صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:34 توسط ارزو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من ارزو هستم
پيش دانشگاهي رشته تجربی عاشق رنگ ابی از بوشهر (گناوه ) خواهر ندارم سومین فرزند خانواده هم هستم 4 برادر گل هم دارم و مامان و بابای گلم که با هم یه خونواده 7 نفری رو تشکیل دادیم این برگ گل را نیز تقدیم میکنم به همه ی دختران و پسران عاشق امروزی دوستدار شما ارزومند ارزوهایتان:آرزو |
| پیوندهای روزانه |
|
قاصدک کد اهنگ : اقا علی ساقی مقبره تنهایی من دانلود ترانه یک خط در میان معجون عشق دختران وارد شوند کافی نت اسکای نت من عاشقم عاشق تو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 اردیبهشت 1388 مرداد 1387 آذر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|